سراب ردّ پای تو در جوپار
سراب ردّ پای تو در جوپار
اول: خدا
به من چه که حوّا دلش هوای سیب کرده بود، من دلم برای بهشت تنگ شده...
میخواهی قول بدهم به هیچ سیب و حوری دست درازی نکنم؟ قول میدهم!
اصلا چرا من باید تقّاص گناه مادرم را پس بدهم؟ این همه سال زدم به کوه و دشت و بیابان حتی تا نوک جبل الرّحمه که تبعیدگاه حوّایش کردی و این سالها که مدام رفتم و از خود پرسیدم: خدایا اورست بوی تو را می دهد یا کعبه؟ و بعد به خودم پاسخ دادم که حتی اگر جواب تو هرکدام باشد، بازگشت از آنجا بدترین لحظه ی عمر آدمهاست؛ برچیدن چادرهای عرفات را هنگام غروب هرگز فراموش نمی کنم و بعد به زمین ایمان آوردم و دست از آسمان کوتاه کردم . یعنی تمام ردپایی که تا این لحظه، تا این جا و همه جا مرا به دنبال خودش کشاند، سراب بود؟ تو دستهای مرا هیچگاه رها نکردی...
همیشه جبرئیل قاصد نیست؛ گاهی این دل آدمیست که قاصد خداوند است:
نه بچه آدم! زندگی همین رفتن ها و نرسیدن هاست. خاصیت کوه همین است که بروی و برسی، خاصیت من هم این که بیایی و نرسی...
((طی طریق)) فصل مشترک من و کوه است؛ راه اگر راه باشد که به این سادگی تمام نمی شود!
دوم: سنگ، کاغذ، قیچی
داخل کارواش سر چهار راه احمدی یک تکه سنگ روی روزنامه ی محلی پهن شد تا لبخند خدا بدرقه مان باشد. تا فرشته ها حسودی شان شود. تا فرشته ها ملتمسانه بخواهند که بالهایشان را قیچی کنند و به زمین بیایند. راهی شوند از قله ای به قله ی دیگر. آدم در ارتفاع صفر، معنی اوج را بهتر می فهمد تا در اورست. به دهنه ی قناتغستان نرسیده، یک جفت مردمک از میانمان کم شد؛ مردمک های سیاهِ محمد. شدیم16 جفت. پیاده شدیم ؛ کوله ها به پشت. آدم ها به خط!
خانوم معلم که کفشهایش از همه گرانتر بود فرمان حرکت داد. توی راه، یکی روزه ی سکوت گرفته بود و یکی دوتا سیم از گوشهایش آویزان. گُنگ خوابدیده ای هم خیسِ خیالِِ خدا، سنگ ها را میشمرد. به صدای سنگ ها گوش میداد. این را از چشمهایش که به تو خیره میشدند اما نمیدیدنت میشد فهمید!
نرسیده به سه راهی روی سنگ ها موجوداتی با عاطفه ی ناپرورده، نوشته بودند : دوستت دارم فلانی و یک قیچی فرو کرده بود توی صخره؛ بیچاره، سنگ را با قلبش عوضی گرفته بود. کمی جلوتر یگان حفاظت محیط زیست به خیال خودش زرنگ شده و روی سنگ ها با رنگ اسمش را حک کرده بود! احد از آنها زرنگ تر بود...
سوم: فست فود رجب
راهروی رجب جان میدهد برای فرشته ها که بال هایشان را باز کنند. برای تازه کارها راهرو، روضه ی رجب است! یاد نخستین دیدارم با این راهرو افتادم؛ از آبشارها بالا رفته بودیم و دم غروب باید از صخره های یخ زده توی راهرو پایین می آمدیم. توخیال کن یک نفر را با هلیکوپتر ببرند بالا اورست و بگویند حالا بیا پایین! یکا یک برجستگی صخره ها را دعا می کردیم و با کفش های قلمبه به آنها می چسبیدیم. وسط کار می خواستی شانه ای برای گریه کردن پیدا کنی و گوشی برای زمزمه و خدایی برای دستگیری. یک رشته طناب گاهی برایت همه این کارها را با هم می کند که نبود!
زنده باد کوه! زنده باد صخره ها که حتی با کفش هایت حرف می زند. کوه برای آدم های حنّاق گرفته ی این روزگار، لعبتی ست. هم درد و هم راهی که غم هایت را در سینه اش نگه می دارد. تکه تکه هایش زمین کعبه است؛ بوی آسمان می دهد. مزار عیسی و لیلاست. نگهت میدارد که بالا و پایین بروی و باز هم زندگی کنی؛ حرف بزنی، راز و نیاز کنی، عرضه ی نیاز کنی. دست ها و پاها را مثل پیشانی به آن بچسبانی و غصه هایت را قصه کنی. کسی چه میداند چقدر غصه توی این لامصّب جا می شود...
کسی چه میداند آن دخترک ژنده پوش چوپان که چند سال پیش پایینتر از همین دهنه، پاهای برهنه اش سنگ ها را می شمرد حالا کلاس چندم است و با کدام کفشِ نداشته به مدرسه می رود؟ گوسفند هایش چند ساله شده اند؟ اصلا هیچ کدامشان زنده هستند که برایش بع بع کنند؟ مرده شور چاقو را ببرد...
روی دیواره های سنگی راهرو، میله های سرخ را با پیکور و سیمان توی دل کوه جا کرده بودند. شبیه شهر بازی شده است. آدم را یاد قلعه های بادی می اندازد. ادامه ی این طرز فکر به اینجا می رسد که آسانسوری هم برای عبور الاغ ها نصب کنیم، خلاص! با شماها نیستم آقایان راهور راحت الحلقوم. با نجیب ترین چهارپای روی زمین ام. به تو بر نخورد که با زحمت فراوان دل کوه را سوراخ کرده ای!؟ مورچه ها هم با جنازه های توی گور همین کار را می کنند؛ روی پوست مرده نردبانی می سازند که بروند روی جنازه. کار را برایشان راحت می کند. راحت، راحت کلمه ی عجیبی ست؛ همه چیز را توجیه می کند. مخصوصا امورات دلی را. از جدی گذشته، من می گویم بیا برای رفاه حال مردم و توریست ها و پر بیننده شدن راهروی رجب یک مغازه این بالا بزنیم و اسمش را بگذاریم "فست فود رجب". از این کلاه های بوقی سرمان بگذاریم و برای جذب توریست ژانگولر اجرا کنیم. بعد هم برای خسته نشدن علاقه مندان، تله کابین را تا نوک سه شاخ بکشیم یا حتی نردبانی بسازیم که مردم را برای بازدید کره ی زیبای ماه بالا ببرد؛ می گویند جای قشنگی است!؟
بیچاره رجب؛ خدا رحمتش کند!
چهارم: بی ماه
از بالای راهرو تا صخره ها که گویا خرها روزی به پرواز در می آمدند با غروب همراه بودیم. تا این جا حرکت گروه موزون و یک دست بود و خستگی در چهره ی هیچ کس دیده نمی شد. خانم مدیر هم اصرار فراوان داشت که همه در یک خط حرکت کنیم؛ تقصیر ندارد فردا اول مهر اسب.توی مدرسه جوگیر میشوند! نمه نمه هوا تاریک شد و هدلامپ ها روشن. مثل کرم شب تاب تپه ها را بالا و پایین می شدیم. نقطه نقطه ها در امتداد یک خط حرکت می کردند. قدم به قدم، پله به پله جلو می رفتیم؛ حرکتی افقی به سمت پناهگاه. شکرخدا دوستان هنوز فرصت نصب بالابر در خرپران را نداشته اند...
خدا قوت قهرمان!
جانپناه در تصرف قهرمانان بود که گویی دست اندرکار خلق حماسه ای دیگر بودند. این بار اطراف اتاقک پناهگاه؛ همان جایی که تا کیلومتر ها پیش و پسش پر از زباله است. راستی یادم رفت بگویم ما برای همین آمده بودیم؛ مسابقه ی آشغالانس در کوه! توی اتاقک جای ما نبود؛ این را از ته سیگارهای دم در جانپناه فهمیدیم. رفتیم بالاتر و روی سکو نشستیم. اتراق کردیم. سفره بازکردیم. کاش می شد سفره دلمان را هم بازکنیم. اگر کوه دوازده لذت داشته باشد، یکی از آنها هم سفره گی است؛ متنوع و غالبا مقوی و سالم؛ آنقدر که حتی دلت نمی خواهد با میز غذای هتل داریوش هم عوضش کنی! خاک و سنگ این جور وقت ها بهترین جای زمین اند و نرم ترین خوابگاه آدم.
گمانم حوّا نیمه شب بود که سیب را چید وگرنه آدمِ عاقل که بهشت را رها نمی کرد. شیطنت آدم ها را شب ها بهتر می شود تشخیص داد. از کش رفتن غذا و هله هوله گرفته تا تعارف کردن خوراکی های دیگران به خودشان. تازه اینکه چیزی نیست، میشود برای خوشحالی یک دوست، فلاسک چای دوست دیگر را دزدید که فردا صبح بگوید: رفیق، دیشب فلاسکم بالای سرم نبود؟ و تو با تعجب بگویی: حتما جای دیگری گذاشته ای و او به خودش شک کند. یا آنقدر سر و صدا کنی که عباس داد بزند شما را به خدا بخوابید و شما با هرهر و کرکر بگویید: عباس جان ما که فردا آشغلانسیم تو بگیربخواب! اصلا از مدیره اجازه گرفتی که تا الان بیداری و فردا میخواهی قله را بزنی؟ اما انصافا چای دزدکی خوردن خیلی کیف داشت. به گمانم به اندازه ی سیب حوّا؛ آخرش آدم نمی شویم! با همه ی این احوال شب کاملی نبود. شب بدون ماه، شب نیست. چیزی نه، کلا کم دارد. شب بدون ماه مثل بیشه ی بدون شیر است، یا طلوع بی خورشید. دیوانه ها عاشق شب های ماه کامل اند و من این جا عاقلی نمیبینم...
پنجم: قله یا آشغالانس؛ مسئله این است!
حالا چهارده نفر بودیم. ازما بهتران نیمه راه قله بودند و ما نفری یک کیسه ی پلاستیک بزرگتر از کوله هایمان برداشتیم و بعد از صبحانه آرام توی دره رها شدیم.
تا این جا رسیدن و قله نرفتن حس جالبی نیست اما به این پلاستیک سیاه توی دست، دلم خوش بود جایتان خالی چه آشغالهایی که پیدا نکردیم!؟ بعضی هایشان حالا دیگر عتیقه به حساب می آیند. برای این که نشان بدهم به حقم توی این دنیا نرسیده ام، زودتر از بقیه نایلون ها را پر کرده و گره زده و با افتخار به مدیره نشان دادم که آهای جایزه یادت نره که طبق معمول رفت. عیب ندارد جهان چیزهای زیادی دارد برای دلخوشی دارد و تو میتوانی حس شاد بودن را حتی از یک نایلون زباله بگیری، نشد، از "سه تا" حتما می توانی!
آخر بیدستان _با اجازه ی وبلاگر بیدستون - دود ناصر به هوا شد و چایی دم! از بالا برگشتیم. توی راه، کوه به دخت هدیه ای داد؛ چیزی که گمانش فسیل سخت پوستی بود؛ طبیعت، شعور عجیبی دارد. لازم نیست حتما سیگاریِ حشیش بار بزنی تا صدای کرم های خاکی را بشنوی یا با ساقه های ریواس حرف بزنی...
نفسی تازه کردیم و با زباله ها عکسی به یادگار انداختیم و آرام آرام برگشتیم. زمانِ الم شنگه های ادواری تمام شده بود. کوه، زیبایی و پاکیزگی اش حالا این عمیق ترین حس دنیاست!
سنگ ها زیر پایمان حرف می زدند. زباله ها بار نبودند، کوله بار شادی بودند. اصلا پایین آمدنمان را نفهمیدیم...
راهروی رجب شده بود تختخواب عمو رجب. رفقای قله هم در بازگشت سالم و قبراق به ما رسیدند.
ما هم رسیدیم به جایی که میخواستیم؛
سراب رد پای او همان جا بود. کوه نام دیگر خداوند است...
اعضای شرکت کننده در این برنامه:
اقایان: عباس کمالی - خداکرم خالویی -محمود نیک طبع - سیدناصر اجله - عباس ایلاقی - سعید اسلامی - احسان نخعی - علی آذرشین - احد درویش زاده محمدخانی و دکتر افشین اسدی
خانم ها: فاطمه خالویی - مریم محمدی - یاسمن(بیدستون) - طیبه آذرشین - بهاره شهنازی - نفیسه(کوه دخت)
آقای عباس ایلاقی و آقای نیک طبع تیم قله بودند.












باشگاه کوهنوردان امید استان کرمان