گزارش صعود سبلان
یا لطیف
اورست خود خودتی!
ضدگزارشی از گشایش مسیری تازه در سبلان
هزارتکه های آینه ی مولانا را انگار فقط بالای قله ها می توان یافتٰ؛ این می تواند مانیفست تمام کوهنوردان جهان باشد. آدمهایی که "زمین" قصه شان نیست و مدام بالاتر می روند تا تکه هایشان را کاملتر کنند. تو خیال کن بزرگترین تکه ی آن آینه باید بالای اورست باشد و مولانایی که اگر بود، لابد می گفت: اورست، درون خود توست!
پرده ی اول: سراب
اینجا سراب است؛ نه از آن "سراب"هایی که سیما می ساخت و نه حتی "سراب" تمام کویرهای دنیا که ما خودمان از آنجا آمده ایم. اینجا سرآب است؛ منزلگاهی برای دیدار سبلان. توی این خانه ی باصفا هفت نفر دارند کوله هایشان را می بندند؛ جهیزیه ای برای زندگی دوروزه در سبلان با تجهیزات زمستانه و فنی. اگر آدم ها را برحسب ارتفاعی که صعود کرده اند طبقه بندی کنیم، گرد این سفره یک هشت هزاری نشسته، دو هفت هزاری، سه پنج هزاری، یک چهارهزاری و دو کودکی که دانشمندها بیشتر از سه هزار را برایشان به چشم ویروسی خطرناک می بینند. برای راحت طلب های راحت الحلقوم، این آسانترین راه طبقه بندی آدم هاست! پای سفره ی شام، قرارها گذاشته شد و نقشه راه آماده؛ پس فردا روی قله کنار دریاچه عکس یادگاری می گیریم...
پرده ی دوم: آلوارس
یک ساعتی بیشتر نشد که گروه 20نفره به این تابلو رسید. کسی نمیدانست آلوارس که بوده؛ اسمش به اهالی لاتین می خورد، از قاره ی آمریکا تا جنوب اروپا. پس میشود مثلا فرض کرد کسی بوده که به عنوان مستشار یا میسیونر مذهبی به اینجا آمده، یا پزشکی که برای گذران باقی عمر به دنبال بهشتی زمینی بوده، شاید هم غریبه ای که بی سرزمین تر از باد به ترکستان رسیده و کار مهمی مثل اسکی کردن را انجام داده تا یک پیست اسکی به همین نام همین بغل درست شده باشد. چه می دانم، هر چه باشد الان نام روستای مرتفعی ست که پیمایش ما از آنجا شروع می شود. دام های رها، کندوهای عسل و زنانی که شبیه نقوش روی قلیانهای قاجاری اند و برای کار سحرخیزتر از مردان. و البته آنطرف تر، کارخانه ای که از آب برای رضازاده و شرکا، نان درست می کند؛ آب معدنی واتا.
پرده ی سوم: چه هوایی، چه هوایی، چه هوایی
کوهنوردان شبیه دوندگان استقامت اند؛ در تنهایی میروند و میروند و تنها هم دمشان در این گیر دار، مرور خاطرات و تصور آرزوهاست. قطع و وصلشان با دنیا شبیه آنتن موبایل هایشان است؛ متناوب. روی قله همیشه آنتن می دهند!
ساعتهای ممتد می روند و می روند بی آنکه خبری بدهند و بگیرند و این سکوت و بی خبری، خواه ناخواه آدمی را به رشد میرساند. یاد میگیری که در ارتفاع بلند تری فکر کنی. صبوری را که با قوت بیامیزی، می شود پیتزایی با پنیر احساسات.

امروز شش شنبه است و گروه با ترکیبی از برو بچه های سراب و کرمان و کرج و تهران از میان این جوشش آب و علف کم کم به برف می رسد؛ گترها را می بندیم و لباسها را تعویض می کنیم.پستی و بلندی فراوان است و برف کوبی، کفش قدرترها را می بوسد. سرمای ملایمی دارد؛ کمی زیر صفر! هنوز از بهمن ماه پوستمان کلفت است؛ دماوند شکوهمندی که تا منفی شصت درجه در باد، خواستنمان را امتحان می کرد. در سینه کش کوهسار باد می آید؛ تمام آهنگ های عاشقانه توی گوشهایت رژه میروند: باد آواره داره تو کوچه آواز میخونه / چه هوایی چه هوایی چه هوایی... برای ما کویریون همه چیز بهشتی ست. طبیعت آذربایجان و طبیعت درون گرای مردان آذری، کمال گرا است، پس تو باید زحمت بیشتری بکشی مثلا 8 ساعت پیاده روی تا برسی به محل کمپینگ شبانه. غیر از لاکتوز عضلات هیچ دلیلی برای خستگی وجود ندارد؛ همه چیز در حد تیم ملی است. هر چه کمپ را نزدیک تر به قله مستقر کنیم آرامش بیشتری داریم و خیالمان از بابت فردا راحت تر است. زیر گرده ها، شیب ها را باید صاف می کردیم و سکو درست می کردیم. عملیات عمرانی نیم ساعته تمام شد. از محل کمپ می شد هرم 1و2و3 را دید. آسمان صاف و پیش بینی هواشناسی، زمان بندی صعود را به کاممان کرده قرار است فردا عصر که برمی گردیم، ابرهای باران زا جایمان را بگیرند. جی پی اس دوستان تا محل کمپینگ 15کیلومتر پیمایش را نشان می دهد و ارتفاعی معادل4100متر.

برودت هوا معقول بود؛ حدود منفی 5 که در باد تشدید می شد. آنهایی که اهل خواب بودند، شب خوبی را گذراندند و الباقی هم با سکوت شبانه حال می کردند.
پرده ی چهارم: یاشاسین ساوالان
سرپرست برنامه که مدیر مدرسه باشد، الباقی باید شاگردهای حرف شنویی بشوند؛ ساعت6صبح حرکت کردیم با سرمایی حدود منفی 10. گرده ی میانی جبهه جنوب شرقی ترکیبی از سنگ و برف یخ زده است. می شود گفت که صعود زمستانی اش با توجه به خطر بهمن غیرممکن است و در صعود تابستانی شیب تند و سنگهای ریزشی کار را نیمه ممکن می کند.مسیر صعود از کمپ تا قله که برف سفت و بهتر بگویم یخ زده بود. خطر بهمن وجود ندارد. آقای 8هزاری با کفش های کوفلاخ فسفری روی شیب 60درجه جای پا برای ما درست می کرد؛ جای پایی که میگفتند اولین بار است که در این مسیر گذاشته میشود. اول و آخر گروه را بزرگانی با تجربه ی لمس قلل هشت هزاری هدایت می کنند؛ آقایان جلالی و ناصری. مسیریابی جلالی عالی ست و آلبوم عکس های ناصری با این دوربین عظیم الجثه اش باید خیلی دیدنی باشد. این دو آنچنان هماهنگ عمل می کنند که گویی یک نفر هستند. گروه هم به همین ترتیب موزون و هماهنگ حرکت می کند. پر انرژی ها هر از چندی یک ماشالله سر میدادند؛ یاشاسین سراب، ماشالله کرمان، یاشاسین سرقدم، ماشاالله تهران. صدای احد را بیشتر از بقیه میشد شنید.

یکی هم بود که ویلون می زد؛ یک عصا را آرشه و دیگری را ویلون؛ اگر چشم های عاشقی داشته باشی میتوانی صدایش را بشنوی و توی دلت محمد نوری بخواند: "گل سرخ و سفیدم کی میایی" یا "جان مریم چشماتو وا کن" و آن زمزمه ی ماندگار" سر اومد زمستون، شکفته بهارون" و به دریاچه فکر میکردیم وناگهان اقای مدیر به خودمان میاورد: حرکت! گاهی هم بدون فرمان دست به سنگ می شدیم.
اگر یک فیلسوف همراهمان بود، لابد نزدیک قله از خودش می پرسید: اگر صادق هدایت کوهنورد بود از کدام زخم ها گله میکرد؟ زخم هایی که مثل خوره روح آدم را میخورند یا تاول هایی که توی کفش های دوپوش چند ساعت مانده تا قله، دارند کلفتی پوستت را میکننند؟ اگر درد اولی را تجربه کرده باشی، آنوقت تحمل دومی خیلی آسان می شود!
ساعت هنوز10 نشده بود که پیچ آخر را هم رد کردیم و به دریاچه رسیدیم؛ دریاچه که یک محوطه نسبتا بزرگ یخ زده و شبیه زمین فوتبال بود یا نه شبیه کلوزیوم رم. می شد ملکه و امپراتور را دید که دارند به افتخار این صعود برایت کف میزنند.

از گروه 19 نفره، 17 نفر موفق به صعود شدند اما عکس یادگاری گروه چهارنفره ی امید، یکی زیادی داشت؛ مهدیٰ، طیبه، احد، من و...عیسی!4811متر برای او خیلی کم است. نازنینی که با کوچ مظلومانه اش یک داغ همیشگی بر دل کوهنوردان کرمانی گذاشت. حالا دیگر از یک سال هم گذشته که بجای عیسی، عکسش روی قله ها راه می رود با آن کلاه نارنجی و چهره ی معصوم جنوبی اش. داغش همیشه تازه است. بچه های سراب و تهران هم میشناختندش. آقای ناصری از اردوی دائولاگیری با عیسی تعریف می کرد. لاکردار این قدر نرم و راحت به آدم نزدیک میشد که نبودنش اشک رفقایش را در بیاورد. در صعود زمستانی88دماوند مثل گرگ تا آخر مسیر بالا آمد؛ راحت و چالاک. شک ندارم که حالا آن بالاها به تماشا نشسته که روی یکی یکی قله ها، بنرعکسش را ببریم و برایش گریه کنیم..

مسیر برگشت را از بین دهلیز یک و دو انتخاب کردند که با آن شیب های تند، احتیاج به حمایت داشت و احتیاط بیشتری می طلبید؛ لااقل یک سوم مسیر. باید مراقب سنگ های غلتیده هم بود! شیب تند اول را که گذراندیم، کودک های درون با اجازه ی مدیر کم کم بیدار شدند؛ وقتی روی برف ها سر سره بازی میکنی دلت عجیب خنک میشود. تمام آن شیب هایی که به سختی گذرانده بودی را مثل یک پادشاه سر می خوری. از میان برفها مسافت 2 ساعته ی صعود را چند دقیقه ای سر خوردیم و رسیدیم نزدیک کمپ، تامام!
نزدیک کمپ برق شادی را میشد توی چشم یکایک بچه ها دید و البته آمیزه ای از گرسنگی و خستگی که شادی مجال بروزش را نمی دهد. پناه می بری به ناخودآگاهت و تمام ترانه هایی که آنجا کز کرده اند و خاطرات تلخ و شیرینی که این موقع ها سر ریز می کنند.
پرده ی آخر: هبوط به زمین
با تمام خستگی ها، ساعات بازگشت در شمار عمر نمی آید. مثل یک تریلی خلاص می روی تا به خانه برسی. چمن ها نمناک تر شده و برف ها نرم تر؛جا به جا فرو می روی و پاهایت را یک تکه سنگ می نوازد. هوای آفتابی جایش را به ابرها می دهد و تو انگار از آنها فرار می کنی. بی خیال بعضی جاها را هم سر می خوری و یک دفعه می بینی که رسیدی به قرارگاهت در سراب؛
آقای بلندی و بانو که در صعود هم همراهمان بودند،
مهمان نوازی ترک ها را بدجوری به رخمان کشیدند؛ سپاس!
دریاچه نئور و جاده خیال انگیز خلخال به اسالم را فقط می توان به جلوه ای از بهشت تشبیه کرد و وقتی شب را هم کنار ساحل انزلی بخوابی، تا صبح می توانی هورو ماهور ببینی...

فردا شب به سرعت از راه رسید؛ 0341 کرمان
خرداد91
افشین اسدی
اعضای شرکت کننده:
تیم سراب:
حمید ناصری(مسئول فنی) فاتح قلل گاشربروم1،لوتسه،اسپانتیک،لنین
علی رضا جلالی(سرپرست) - فاتح قلل گاشربروم 2،ماکالو،لنین
حسین بلندی(کمک سرپرست) - فاتح قله موستاق آتا
سهیلا بلندی -مصطفی خرم - اکبر محمدی - سید مصطفی بنی فاطمه - سهیل محبوبی - علی رضا پیله ور - حبیب گل محمدی - منصور رضازاده - ناصر رضازاده - سید حمید حسینی -
تیم تهران:شهروز مختاری - هادی ملکی
تیم کرمان:باشگاه امید:مهدی حسینی نسب(سرپرست)- دکتر افشین اسدی-احد درویش زاده محمدخانی-طیبه اذرشین(فاتح قله موستاق آتا)





باشگاه کوهنوردان امید استان کرمان